اي خداي بزرگ! دست از جهان شستهام، و براي ملاقات تو به كربلاي خوزستان آمدهام. از تو ميخواهم كه مرا با اصحاب حسين محشور كني، آرزو دارم كه بر خاك داغ خوزستان در خون خود بغلطم، و به ياد عاشوراي حسين(ع) خود را در قدم مقدسش بيافكنم، و اين عقده هزارو چهارصد ساله را كه بر دلم فشار ميآورد و هميشه با تو ميگويم: «يالَيْتَنيكُنْتُ مَعَكْ» را برآورده كنم.
اين زمزمه سوزناكي بود كه در دل شب، از سينه سوزاني اوج ميگرفت و من در كنار سنگرش ميشنيدم و آنچنان به زمين ميخكوب شده بودم كه نميتوانستم حركت كنم،...
.
.
اي حسين! در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش ميكشيدي، ميبوسيدي، وداع ميكردي، آيا ممكن است، هنگامي كه من نيز به خاك و خون خود ميغلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا به تو و به خداي تو سيراب كني؟
من از اين دنياي دون ميگريزم، از اختلافات، از تظاهرات، از خودنماييها، غرورها، خودخواهيها، سفسطهها، مغلطهها، دروغها و تهمتها، خسته شدهام، احساس ميكنم كه اين جهان جاي من نيست آنچه ديگران را خوشحال ميكند مرا سودي نميرساند.
"شهید دکتر چمران"