تبليغاتX
روزهای تنهایی - مناجات

 

 همیشه درخلوت شبهای تار بااورازو

نیاز می کنم.همیشه دلم ازشورعشقش

می سوزد می تپدومی لرزد.همشه به سوی

اومی روم وهدف حیاتم اوست.اما اما

هیچگاه رودررووبی پرده درمقابل او

ننشسته ام گویی می ترسم ازشدت نورش کورشوم.

 

هراس دارم ازجلال کبریاییش محوگردم

شرم دارم که درمقابلش بنشینم  ودردلم

وجانم چیزدیگری جزاووجودداشته باشد

اوراخیلی دوست دارم.اوخدای من است

محرم رازونیازمن است

همدم شبهای تارمن است

 

تنها کسی است که هرگزمراترک نکرده است.و

من...سراپای وجودم سرشارازعشق ومحبت

به اوست اماازاومی ترسم ازحضورش

شرم دارم دائماازاومی گریزم اورامی خوانم.

 

ازپشت پرده بااورازونیازمی کنم

بااومکاتبه می کنم...برای لقایش اشک

می ریزم اماهمین که اوبه ملاقات من می آید

من می گریزم مخفی می شوم درسکوتی مرگزا

فرومی روم جرات ملاقاتش راندارم صفای

حضورش رادرخودنمی یابم.

 

اوهمیشه آماده است مرادرهرکجاودر

هرشرایطی ملاقات کند امااین منم که خود

راشایسته ملاقاتش نمی بینم.ازترس و

کوچکی خودشرم می کنم ازاومی گریزم.

 

"شهیددکترجمران"

 

                                                                                     شادوپیروزدرپناه حق.

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 |